بهار آمده

بــهار آمـده خـود را کمی تکان بدهیـــد
برای قلب مریض و شکستــه جان بدهیـد
همیـشه حال زمانــه چنیـن نـمی مـانـد
امیـد زنـدگی اینک بـه عاشقان بـدهیـد
رسیــده آخــر عمر خیالِ خستــه دلان
برای مُــژده، همیـن را بـه سالکان بدهید
زلالِ بــاورِ مـا را در آسمــانِ خـــــــدا
بــرای اهلِ تـوهّم کمـی نـشان بدهیـد
کجا شد آنـکه بـه دادا کنایه ها میگفت؟!
اگـــــر نـمُـرده بـرایـش ز نــو امان بدهید
مــن از دیـــار محبّت رسـالتـــــی دارم
بپُرس عاطفه را چون به این و آن بدهید!؟
خـوشا به حال کسی که حسد نمی تابد
بـدین ستاره ، ثـواب نـماز خـوان بـدهیــد
ز بـوسه پُـر شـده جانم خدای را مددی
بـه طـرحِ عشق برایـم لب و دهان بدهید!
1376 هجری شمسی
https://telegram.me/zolalestan
برچسب:
نویسنده: هستی رفیعی