#غزل_دادا_بیلوردی

آغوشِ سیلم ازغمِ سودای چشمهات
درحسرتم که دل بنهم لای چشمهات
خواهم چشید سیبِ جمال تو را ز شوق
خواهم رسید برلبِ دریای چشمهات
دیری نپاید اهلِ تماشا فدا کنند
خود را بدونِ چون و چرا پای چشمهات
امروز من غریبه ترم عقل را مگر
مجنون شوم به لیلیِ فردای چشمهات
با نیزه های آتشِ پلکت هدف شدم
غرقِ تبم ز سوزشِ گرمای چشمهات
ای وای ازآن قیامتِ پُر شورِ نازهات
فریاد ازین اسارتِ دنیای چشمهات
جرأت نکرده هیچ کسی تا بیان کند
ابروی تو کمان شده بالای چشمهات!
از من گذشته ، رامِ تو در دامِ خلوتم
مخمورتر ز جامِ تمنّای چشمهات
شهرِ دلم گرفتی و این کشورِ وجود
تسلیم شد به قامتِ والای چشمهات
باری شبانه پرده کِش از مَردُمت مگر
بیند مرا سَحر همه رسوای چشمهات
در خدمتم که بوسه دهی جان دهم تو را
تعجیل کن به خواهشِ دادای چشمهات
*
#دادا_بیلوردی
#غزل_رسوای_چشمهات
#عاشقانه_عارفانه
#آغوش_سیلم_از_غم_سودای_چشمهات
#Dada_Bilverdi
#شعر_غزل_عرفانی_چشمهات_عشق_دادا
برچسب:
نویسنده: هستی رفیعی