خرید بک لینک

در سرِ کوچه ی ناشُکر، خیابان خشکید

تا رسیدم لبِ دروازه ، بیابان خشکید

از خدا گفت بشر، لیک، ادب را گم کرد

مَلَک الموت پُر از غنچه و انسان خشکید

قلبِ اولاد چمن، بسترِ نامرغوبیست

خارها گل نشد و مهر گلستان خشکید

خواب دیدم حَرمی پر شد از آه ِ آهو

که از آن آتشِ دل، نصفِ خراسان خشکید

جز عرق در دلِ ناکامِ منِ بایر نیست

آنچه را کاشته بودی ، همه، قربان! خشکید

*

دادا بیلوردی

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 28 اسفند 1398 ساعت: 2:00

صفحه بندی