
چشم دادم به چشم خونجگري ، لب گشودم به بوسه ي مَلكي
آب گشتم بـه جام تشنه لبي ، دل سپردم به روح مشتركي
طعم تلخي ز عطر تو نچشم ، حال عشقي به ناز تو ندهم
دل بكن از غريب مثل مني ، لب كش از اين دو بوسه ي الكي
روح من نـاگـــران چرا بكني ، با غروبي ز وعده ها كه ، چنين
مي خـروشم چــو آتش غـــزلي ، مي نشينم به حال قنبركي
ديده ام من به آلبوم چشمات ، عكسها از جنازه ي پسري
جز به من هم نظر مگر داري !؟ با كساني مگر تو هم نمكي!!
دست بردار ازين غریب جهان ، خسته گشتم ز جستجوي توأم
ظاهـرت بس مجسّم است وَليك ،گم شدي خود به عالم بزكي
زن براي ظهور شهوت نيست ، عشق بايد ميــان جفت حـلال
غيـــر ازين حالتي خـدا نكند ، من دهـن واكنم به نوش مكي
دل اسيــر هوس نخواهد شد ، مثل تو كه حريص و جان به سري
روح دادا دگــــر پـريــده ز تـو ، وَز خيـــال دل پـر از كلكي
تابستان 1376 هجری شمسی
برچسب:
نویسنده: هستی رفیعی